تولدت مبارک!
یه سال دیگه هم گذشت....یه سال دیگه هم از عمر من کم شد.....دیشب با خودم فکر
میکردم ...حساب کتاب میکردم ببینم چند سال ا ز این ۲۲ سال عمرمو زندگی
کردم....به جواب خوبی نرسیده ام ولی خوب هنوز میتونم....میتونم که بقیه اش رو
خوب خوب زندگی کنم که جبران مافات بشه ....
همیشه فکر میکنم روز تولد یه روز مقدسه...از اون روزا که دعاهات زودتر برآورده
میشن....خوب روز مقدسه چون خدا به یه بنده اش اجازه بودن داده...اجازه داده تا لذت
زندگی کردن رو با تمام وجودش حس کنه.....که گریه کنه بخنده ...دلش تنگ بشه وبا
همه دلتنگیاش بره سراغ خدای خودش ویه رازو نیاز عاشقانه با خدای خودش
بکنه...و هردو(هم خدا و هم بنده اش)از گفتن و شنیدن این درددلها کیف کنن...
میدونم بنده خوبی واسه خدای خودم نبودم ولی منم می خوام همین کارو بکنم....یه ۲
خط شعر می خوام بنویسم که از دیشب تا حالا مدام تکرارش میکنم
کجا چشمی که رخسار تو بیند کجا ملکی که سلطانش توباشی
خوشا آن دل که دلدارش تو باشی خوشا جانی که جانانش تو باشی
راستی!!!.......
تولدم مبارک دیگه، باشه؟!
|
+| نوشته شده توسط
امیر حسین در سه شنبه هشتم خرداد 1386
|